تبليغاتX
ناخنک

ناخنک

یادداشتهای........

امروز یه کتاب واسه دانلود گذاشتم ... البته به قول یکی از دوستان بیات شده .. و تنها دلیلی که این کتاب رو میذارم ممنوع بودنشه ..  چون با سانسور مخالفم .. ونظرم اینه که هرکسی عقل داره و خودش باید انتخاب کنه ..نه اینکه ارشادی های بیسواد تشخیص بدن .. وگرنه در مورد محتواش هیچ نظری ندارم..   اصلا باید تمام کتابا مجوز نشر بگیرن و مردم خوب و بدشو انتخاب کنن ... و همچنین در مورد موسیقی و چیزای دیگه

ما آدما فقط به دنبال میوه ممنوعه ایم ...یعنی هرچی که ازش منع بشیم بیشتر جذبمون میکنه ... اگر این کتاب از کتاب فروشیها جمع نمی شد، درصد کسایی که میخوندنش خیلی کمتر از الان بود .... ولی اینو باید ... بفهمه که نمیفهمه .. تا گوساله گاو شود ...

این کتاب اول مجوز نشر گرفت .. فکر کنم دوستان ارشادی فرق روس-پی رو با کله پاچه نمی دونستن ...و فکر کردند طرف خاطرات حضور در محضر اساتید کله پاچه خوری رو نوشته .. ولی بعد پاچه خواران حرفه ای اطلاع دادن، که بابا روس-پی همون ......+  ۱۸ خودمونه .. و ریختن کتاب فروشیها و ادامه ماجرا...

اینم لینک دانلود Download 'Khatereye_Roospiane_Sodazadeye_man.pdf'خاطرات روس-پیانه سو-دا زده من

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 20:27 توسط مهدی |

دیروز آپ نکردم... چون تا ساعت ۱۱ شب بلاگفا مشکل داشت.. امروز یه داستان از پائولو کوئیلو گذاشتم، که به نظر خودم خیلی قشنگ بود ....شما رو نمیدونم

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از كتاب "شیطان و دوشيزه پریم" اثر "پائولو كوئیلو"

پ .ن : قالب وبلاگم هم عوض کردم ... به نظرم بهتر از قبلیه .. شما چی فکر می کنین؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 17:33 توسط مهدی |

من خیلی تبریزیها رو دوست دارم.. بنابراین قبلا مراتب عذر خواهی رو به محضرشون اعلام می کنم.. ولی خوب از سوتیشون نمیشه گذشت اینم یه شعار دانشگاه تبریز

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 20:1 توسط مهدی |

بازم اومدم .

من همیشه دوست داشتم یه خبرنگار بشم . خوب نشدم ولی  فهمیدم می تونم اینجا حرفا مو بزنم  مثل خبرنگار .

می خوام یه خاطره تلخ از چند ماه پیش که وبلاگ نداشتم بگم.

داشتم از یکی از میدونهای اصلی  رد میشدم ، دیدم صدای جیغ وداد یه زن میاد. رفتم جلو دیدم چند نفر از ماموران  خانم محترم!!! ریختن سر یه زن حدودا چهل ساله و دارن چند نفری روی زمین میکشن و میزنن و  سعی می کنن ببرن تو ماشین .ولی خدا قوت اون خانم عجب جنمی داشت نمی تونستند... این رو هم بگم که از نظر ظاهری کاملا پوشیده بود. تعجب کردم .. چون هیچ مشکلی نداشت رفتم جلو پرسیدم چرا می زنینش .گفتند به نظام توهین کرده .. خندیدم .. یک لحظه به طرفم اومد که منم ببره ولی پشیمون شد . فکر کنم می خواست اونی که زائیده بزرگ کنه که آبروش نره .. واقعا بی رحمانه روی زمین می کشیدند.. اون زن  رو به مردم فریاد زد بی غیرتا وایسادین نگاه می کنین... مگه چی گفتم ؟؟ خونه خواستم ... بیچاره تو این وضعیت داغون خونه ،رفته بوده دنبال یه جا واسه اجاره ...وقتی اون قیمتای فضائی رو شنیده .. کاسه صبرش لبریز شده و از خستگی در حال رد شدن از خیابون به مملکت فحش می داده که از بدشانسیش شنیده بودن و ... وقتی اون زن چند بار از مردم درخواست کمک کرد، همه با هم به سمت ماموران خیز برداشتن ...و شروع به اعتراض کردن... اونا هم  انگار که بترسن ولش کردن و تو یه چشم به هم زدن اون زن توی جمعیت ناپدید شد ....

پ . ن :راستی شما هم این مامورای زن رو  دیدین؟؟ واقعا چجوری اینارو استخدام کردن . فکر کنم آگهی دادن از خانمهای ترشیده ، بی رحم ،دهاتی ، دماغ عمل نکرده ، سیاه برزنگی ، و عقده ای که ۲ زار حالیشون نیست ، دعوت به همکاری می شود ... خدائیش توشون یه دونه خوشگل دیدین؟ یکی از یکی ....

اصلا بهتره یه مسابقه بذارم به هر کی که ۱مامور زن  خوشگل ، با سواد ، متولد مراکز استان و خوشتیپ!! معرفی کنه یه پک کامل موسیقی ۸ گیگابایتی جایزه میدم ... به جون خودم ..

اگه پیدا کردین .. در ضمن ارائه کارت شناسائی پلیس الزامی است ... گول نمی خورم

در پایان از تمام ماموران زن اصلا عذر خواهی نمی کنم ... چون راست گفتم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 20:13 توسط مهدی |

امروز رفته بودم نمایشگاه کتاب . بین ۲ نوبت آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد.

خیلی شلوغ و مثل همیشه بی نظم . بیچاره خارجیهایی که میان ، ما که بیچاره شدیم تا غرفه مورد نظر رو پیدا کردیم ماشااله آخر راهنمایین...چه برسه به اونا که زبان مارو نمیفهمن. آخی...... البته بین خودمون باشه.........   ۴ ساعت اونجا بودم یک خارجی ندیدم .

ولی چند تا نکته برام جالب بود :

۱- ۳۰ تا ۴۰ درصد کتابا مذهبی یا مربوط به دین بودن ..مثلا سکولاریسم علمی یا مذهبی.

۲- یه غرفه رفتم که مشکوک بود فقط درباره  انواع اسلحه ها و انواع بمبها

بمب شیمیائی  ، بمب زمینی، بمب دریائی ،بمب زیرزمینی ، بمب هوائی ، بمب خونگی،

  بمب یک نفر کش، دو نفر کش،ده نفر کش ، شهر داغون کن   بمب دست ساز ، بمب پا ساز  و جاهای دیگه ساز و .... فقط توش آموزش گام به گام ترور کم داشت  اونم تضمینی در ۱۰ جلسه!!!!!

من نفهمیدم این کتابا به چه درد مردم میخوره . اینقدرم سرشون شلوغ بود که دورشون مگس جمع شده بود که بیکار نباشن . مگسا هم فهمیده بودن رو چی بشینن.

اسم انتشاراتم نمیگم که طبق قانون آزادی مطبوعات و رسانه ها، ازم شکایت نشه.

۳ - یک سالن خیلی بزرگ، مخصوص ناشران عربی بود. چون:

 اولا عربها خیلی با فرهنگن و اصلا به ما خیانت نکردن و بسیار قابل اعتمادن !!!!

 ما باید از محضر اساتید عرب فیض ببریم!!!   اونا جزء کشورهای صنعتی هستن  و دنیا از علم اونا استفاده کرده.  وگرنه آمریکا سگ کی بوده .... عربا باعث شدن پیشرفت کنه ...پس ما باید از علم وفناوری اونها نهایت بهره رو ببریم. ما که عجمیم چیزی نمیدونیم اونا بهمون یاد بدن!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!. فحش ندین

حتی تو خود شبستان نمایشگاه ، کتاب آموزش عربی به کودکان بود .من نمیدونم این زبون به چه درد میخوره .خیلی کتابای پرمغزی دارن، بچه ها یاد بگیرن، عربی مکالمه کنن. من که اگه یه  زبون تو دنیا باشه و اونم عربی ترجیح میدم لال بشم.

 واقعا عربها چه خوبی به ما کردن که اینقدر تحویلشون میگیرن ....آهان یادم نبود ... خلیج فارس رو به خلیج عربی تغییر نام دادن . دستشون درد نکنه ما نوکرشون هم هستیم ..فداشون بشم من ... (خدا نکنه)..

پ . ن : خدارو شکر قانون آزادی بیان عربها وبلاگستان فارسی رو شامل نمیشه وگرنه هنوز نیومده باید میرفتم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 20:0 توسط مهدی |

باز اومدم به پیشنهاد یه دوست  که گفت جلوی نوشتنو نگیرم ...

چشممممم

حالا اومدم به تلافی پست قبل گیتاری کار کنم .بهم حق بدین نژاد پرست باشم.

اینم عجیب ترین گیتارها:

Image Hosting by Picoodle.com Image Hosting by Picoodle.com Image Hosting by Picoodle.com Image Hosting by Picoodle.com Image Hosting by Picoodle.com Image Hosting by Picoodle.com Image Hosting by Picoodle.com

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 20:43 توسط مهدی |

 فکر کنم جو گیر شدم . ۷ ساعت پیش پست اول رو دادم .. دوباره اومدم پست بعدیو بذارم ..

نه به اون شوری شور نه ...........  

این دفعه یه آهنگ واسه دانلود گذاشتم .آهنگی که کمتر کسی از شنیدنش مدهوش نمیشه . تو فیلمها هم هربار گرامافون روشن میشه تنها آهنگی که پخش میشه همینه .

درست حدس زدید آواز تو ای پری کجایی (قوامی)

اینجوری نگام نکنید... درسته خودم اهل گیتارم (اونم خفن) ولی خوب از خیلی از موسیقیهای سنتی نمیشه گذشت..........امیدوارم خوشتون بیاد

دانلود کنید

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 0:32 توسط مهدی |

به نام او

این اولین پست وبلاگ از اولین وبلاگ منه

راستش اینم به خاطر تعریفای یکی از دوستامه که اولین پیوند هم به اون دوستم اختصاص دادم .      البته من گهگاهی طراحی سایت میکنم ولی به دلیل عدم علاقه به تایپ تاحالا وبلاگ نویسی نکردم.به هرحال از قدیم گفتن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره. 

اینارو گفتم که یه وقت ناشی بازی درآوردم قبلا توجیه کرده باشم ..........

من  ۲۶ ساله،مجرد، ساکن تهران، کارمند بانک، لیسانس مدیریت بازرگانی که البته برای ارشد داره به هر دری (سراسری،آزاد،پیام نور) میزنه... شاید فرجی بشه.

تو این وبلاگ میخوام علاوه بر موسیقی و کتاب که تمام زندگیم بهشون بنده ، یه وقتایی اعتراض هم بکنم. البته با سانسور... نه اینکه از سانسور خوشم بیاد از ترس فییلتر..

اینم یه عکس یادگاری، البته اگه یادشون بیاد چون من که نفهمیدم چجوری تو عکس، خودشونو تشخیص میدن!!!!

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 16:29 توسط مهدی |